●◦‡±‡◦●صــــــداقـــت●◦‡±‡◦●

صداقت نخستین بخش كتاب عشق است.

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستايش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 



+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1388ساعت 14  توسط ◦●خدیجه●◦  | 

خدیجه جوون تولدت مبارک

۴ مهر رسید 

۱۸ سالته چقد زود گذشت مگه نه

بزرگ شدی

بهترین بهترین ها رو برات آرزو میکنم

همیشه موفق باشی

Asma 

 

+ نوشته شده در  چهارم مهر 1388ساعت 5  توسط ◦●خدیجه●◦  | 

بي تو مهتاب شبي

نه به ابر

نه به اب

نه به برگ

نه به اين ابي ارام بلند

من به اين جمله نمي انديشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

صحبت چلچله ها را با صبح

همه را ميشنوم، ميبينم

من به اين جمله نمي انديشم

به تو مي انديشم

اي سرا پا همه خوبي

تك و تنها به تو مي انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم

تو بدان اين را

تنها تو بدان

تو بيا، تو بمان با من تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

من فداي تو، به جاي همه گل ها تو بخند

پاسخ چلچله ها را تو بگو

تو بمان با من تنها تو بمان

من، همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست

اخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در ان خلوت دلخواسته گشتيم.

 

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشك از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم امد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پا در دامن اندوه كشيدم

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم

نكني ديگر از ان كوچه گذر هم

بي تو، اما، به چه حالي من از ان كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  ششم مرداد 1388ساعت 21  توسط ◦●خدیجه●◦  | 

فراموشم نكن

 

فراموشم نكن(شايان نجاتي)

فقط مي خوام تو چشم تو نگاه کنم


دلم مي خواد فقط تو را صــدا کنم


رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن


من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن


چرا مي خواي اشک منو در بياري


عزيز مـــن مگه تو دوستـــم نداري


اگه بري چشماي من گريـــون ميشه


دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه


دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم


هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم


مي سپارمت دست خداي مهربون

 

خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون

 

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن


من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن

 



+ نوشته شده در  ششم مرداد 1388ساعت 21  توسط ◦●خدیجه●◦  | 

برای خانم رضایی...

معلم خوب من

معلم خوب من ، تو همچو شمعی که می سوزی تا دیگران از گرمی وجودت بهره ببرند

 و تاریکی راه را برایمان روشن می کنی.

تو مانند گلی که بودن تو در کنار ما جان و جهان ما را پر از عطر دل انگیز می کند.

تو مانند اقیانوسی و ما قطره ای هستیم

که از گرمی وجودت لذت می بریم و با تو بودن را تجربه می کنیم و

 در عشق و محبت و احساس تو یکی می شویم.

تو به وسعت آسمانی که نگاه تو ، کلام تو و دانسته های تو ما را

بسان ستاره های کوچک و درخشان در دل خود جای می دهی.

تو همچو خورشیدی که اشعه های تابناک تو ،

 تن سرد زمین را مانند لحافی زرین در بر می گیرد

و ما همچو زمینی هستیم که از گرمی وجودت سرمست عشق و لبریز از محبت می شویم.

آری معلم خوب من ، تویی مظهر پاکی و ایثار ، دوستت دارم.

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17  توسط ◦●خدیجه●◦  | 

دوستی....

        رفتی و دوستاتو اینجا جا گذاشتی

رفتی و قشنگی های دوستی رو تنها گذاشتی

       رفتی و با رفتنت آسمون دل من بارونی شد

   رفتی و با رفتنت دوستی هامون مثل یک خاطره شد

       کاش می موندی پیش ما تا این دو روزم بگذره

   کاش می موندی تا ببینی دوستی ها قشنگ تره

       اما امروز که می ری خدا به همراهت عزیز

 دست اون بزرگ یاور حامی راهت عزیز

 

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1388ساعت 21  توسط ◦●خدیجه●◦  | 

یه چیزی

یادمون باشه كه هيچكس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم

چون خرد ميشه ميشكنه و آهسته ميميره ،

يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم

تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره ،

 يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم ،

 يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم

چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره ،

يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت

 چون زندگيش رو ازش ميگيريم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبایی نمی شود،

از زخم تیشه ها خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1388ساعت 20  توسط ◦●خدیجه●◦  | 

*^*اين مال تو *^*

 

>>تقدیم به تویی که با یک لبخندت غم جهان را فراموش میکنم<< 

به خاطر تو زيباترين شعر را خواهم گفت و قشنگترين گلهاي نرگس را از باغچه ي قلبم        

   خواهم چیدوبه پايت خواهم ريخت                                             

 اي تنها دليل رد كردن هر دليل و اي تنها بهانه ي آوردن هر بهانه ديوانه ي مهرباني تؤام         

                اي بهترين چه خوب شد كه به دنيا آمدي و چه خوبتر شد كه دنياي من شدي

                                   پس براي من بمان و بدان كه تو تنها بهانه براي بودني

                                             خیلی دوست دارم  عشق آسمونی من

 

 

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

 

دوست دارم چون                       

                                        تنها ترین ستاره زندگی منی

                      دوست دارم چون

                                       تنهاترین مصراع شعر منی

                      دوست دارم چون

                                       تنهاترین فکر تنهایی منی

                      دوست دارم چون

                                       زیباترین لحظات زندگی منی

                      دوست دارم چون

                                      زیباترین رویای خواب منی

                      دوست دارم چون

                                      زیباترین خاطرات منی

                      دوست دارم چون

                                      به یک نگاه عشق منی

 

 

 بگذار هر چه نمیخواهیم بگویند 

 بگذار هر چه نمیخواهند بگویند 

 باران که ببارد ازدست چترهاکاری ساخته نیست  

ما اتفاقیم که افتاده ایم  

 

برای تنها فلاور زندگیم        

 

 

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1387ساعت 23  توسط ◦●خدیجه●◦  | 

$*^سكوت^*$

 

 

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم


من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم


ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود


 تا در آغوش تو ، راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود

 
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها

 
 من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها


گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من


گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من

(فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1387ساعت 14  توسط ◦●خدیجه●◦  | 

خدا با من است

  

خدا با من

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت:چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.

شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.

و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.

يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد ويکي آسمان را.

در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نميخواهم.

نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.

تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت:آن که نوري با خود دارد بزرگ است.

حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي

پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت:کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.

زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست 

 

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد

که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند

که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،

که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند، 

که من راه رفتن می دانم و دویدن،

و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد  

که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،

و من، تنها نیستم

  

  خدایا . . .

در عین ناامیدی  دست نیاز به سوی تو دراز می کنم

تو را صدا می زنم................صدایم گوش کن

 خدایا . . .

پر از گناهم.... وتو ستاری  ........... گناهانم بپوشان

تو بی نیازی من نیازمند کرم تو ....

خدایا کمکم کن تا بد را از خوب تشخیص بدهم

توانایی بده در راه تو قدم بردارم

امید بده تا بنده تو حقیر تو احساس ناامیدی نکند

تو عادل .. تو رحمان ... تو رحیم ...

و تو من ،این بنده حقیرت را به خویش بخوان

تا همیشه سپا سگذار نعمتهای تو باشم

دستهای نیازآلودم همیشه به سوی تو دراز است...

 خدایا صدایم را بشنو ...

 


+ نوشته شده در  دوم اسفند 1387ساعت 20  توسط ◦●خدیجه●◦  | 

تولــــــــــــــــــــــــــــدت مبارک مهشید جون

 ای دوست ، ای دوست ، ای دوست

     جور تو از آن کشم که روی تو نکوست

    گویند کسان بهشت خواهی یا دوست

   بی خبران بهشت با دوست نکوست

 

  سلام ....خوبین.....چه خبر.....خوش میگذره 

  خوب مثل اینکه متوجه شدین 

  تولده  

  اره تولده  

   تولدعزیزم  

  مهشید جون 

  روزی که خیلی برام مهمه  

  حالا دیگه بریم سر وقت تولد 

  همگی بگیم تولدتولد تولدت مبارک 

  مبارک مبارک تولدت مبارک 

 اینم کیک  

 گلم ارزو کن  

 وبعد شمع رو فوت کن  

 امیدوارم سال خوبی رو داشته باشی  

 

 اینم از طرف منو ودوستام 

اينم تقديمت .....

  واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم

                        آخه  تو رنگ چشات  قیمت  دنیا رو دیدم

                                         توی  هفتا  آسمون  تو  تک ستاره ی منی

                                                          به خدا  ناز  دو  چشماتو  به  دنیا  نمی دم

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19  توسط ◦●خدیجه●◦  | 

مطالب قدیمی‌تر