چند تا مطلب ....

ــــــــــــــــــــــــــ 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم

 

و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن

 

دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت

 

لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و

 

رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ

 

در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

 

 

انعکاس زندگی

 

 

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد ،

 به زمین افتاد و داد کشید :

آآآی ی ی !! صدایی از دور دست آمد : آآآی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد : کی هستی ؟ پاسخ شنید : کی هستی ؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد : ترسو ! باز شنید : ترسو !

پسرک با تعجب از پدرش پرسید : چه خبر است ؟

پدر لبخندی زد و گفت : پسرم ، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد : تو یک قهرمان هستی !

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی !

پسرک باز بیشتر تعجب کرد ، پدرش توضیح داد: مردم می گویند که این انعکاس کوه است

ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی

زندگی عینا به تو جواب می دهد.

اگر عشق را بخواهی عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی  ،

 آن را حتما به دست خواهی آورد .

هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد داد.

 

خداایا

پروردگارا!
 
با من بمان، که ظلمت شب از راه می رسد، وقتی که هيچ ياوری نيست و 
 
 آسايش گريخته است
 
خدايا! ای ياور بی کسان با من بمان!
 
در هر لحظه به حضور تو نيازمندم.
 
چه چيزی جز لطف تو می تواند ترس ها را در هم بشکند؟
 
چه کسی جز تو می تواند راهنما و پناه من باشد؟
 
در روزهای ابری و آفتابی با من بمان!
 
از هيچ دشمنی نمی هراسم، چون تو در کنار منی
 
آنجا که تو هستی اشک ها سوزنده نيستند، مرگ هم تلخ نيست
 
خدايا ! اگر با من بمانی ، هميشه پيروزم.
 
 
 
 
خدايا !
 
در آستانه كار خطيري قرار دارم
 
با اين كه تلاش كرده ام
 
اما قلبم آكنده از بيم است .
 
نگراني ،باختن نيمي از نبرد است ،
 
تشويش ، نيروي ذهن را مي سوزاند
 
و اين گونه نمي توان مفيد بود
 
 
خدايا !
 
ياريم ده تا مشوش نباشم
 
و نجوا كنم :
 
زورق من كوچك است
 
خدايا ، به تو توكل مي كنم
 
و همه چيز خوب پيش مي رود .
  
خدايا ، به تو  اعتماد ميكنم
 
و همه چيز خوب پيش خواهد رفت.
 
ياريم ده تا مشوش نباشم
 
 

بخوانیم ........


من با خدا غدا خوردم

پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست

تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید.

به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد

و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد.

چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرنـدگان بود.

پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنـه به نظـر می رسید،

پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و

یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد.

پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند.

آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند،

بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد،

چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت،

پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت،

مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟

پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا!

پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب از او پرسید:

چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود،

من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

شمع فرشته

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت.

دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد،

هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت

دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی

از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.

مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است.

پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید :

دخترم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت:

باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند

و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

http://i27.tinypic.com/359b686.jpg

سخنــــــــــان

 
خدایا به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم: آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

شهامتی ده: تا تغییر دهم آنچه را که می توانم.

بینشی ده: که تفاوت این دو را بدانم.

و فهمی ده: که متوقع نباشم تمام مردم دنیا مطابق میل من عمل نمایند.

به من مي گويند: اگر برده اي را خفته ديدي بيدارش مكن شايد خواب آزادي را مي بيند

و من به آنها مي گويم: اگر برده اي را خفته ديديد بيدارش كنيد و آزادي را برايش توصيف كنيد.

* ندگی پر از قشنگی است مثل خواب یک کبوتر

 

                                    زندگی پر از سپیدی است مثل کاغذهای دفتر

                                     *

زندگی یه حس زیباست مثل احساس یک کبوتر

                                     *

                                مثل خوابیدن تو گلدون خواب غنچه ها رو دیدن

                                     *

زندگی رو سخت نگیر زندگی ساده ساده است

                                      *

                                 حل میشه سختی با کوشش زندگی اوج ارادست

کـــــــــــاش...

ـــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كاش وقتي زندگي فرصت دهد،گاهي از پروانه ها يادي كنيم

كاش بخشي از زمان خويش را ،وقف قسمت كردن شادي كنيم كاش وقتي آسمان باراني ست ،

از زلال چشم هايش تر شويم

وقت پاييز از هجوم دست باد،كاش مثل پونه ها پر پر شويم

كاش وقتي چشم هايي ابريند ،به خود آييم و سپس كاري كنيم

از نگاه زرد گلدانهايمان ،كاش با رغبت پرستاري كنيم

كاش دلتنگ شقايق ها شويم ،به نگاه سرخ شان عادت كنيم كاش شب وقتي كه تنها مي شويم ،

با خداي ياس ها خلوت كنيم

كاش گاهي در مسير زندگي، باري از دوش نگاهي كم كنيم

فاصله هاي ميان خويش را، با خطوط دوستي مبهم كنيم

كاش با چشمانمان عهدي كنيم، وقتي از اينجا به دريا مي رويم

جاي بازي با صداي موج ها ،درد هاي آبيش را بشنويم كاش مثل آب مثل چشمه سار ،

گونه نيلوفري را تر كنيم

ما همه روزي از اينجا مي رويم ،كاش اين پرواز را باور كنيم

كاش با حرفي كه چندان سبز نيست ،قلب هاي نقره اي را نشكنيم

كاش هر شب با دو جرعه نور ماه، چشم هاي خفته را رنگي زنيم كاش بين ساكنان شهر عشق ،

رد پاي خويش را پيدا كنيم

كاش با الهام از وجدان خويش ،يك گره از كار دل ها واكنيم

كاش رسم دوستي را ساده تر ،مهربان تر آسماني تر كنيم ، كاش در نقاشي ديدارمان ،

شوق ها را ارغواني تر كنيم

كاش اشكي قلب مان را بشكند ،با نگاه خسته اي ويران شويم

كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند ،ما به جاي ابر ها گريان شويم ،كاش وقتي آرزويي مي كنيم،

از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ امين هم از آنجا بگذرد،حرفهاي قلبمان را بشنود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ای دوســـــــت

ای دوست ...

اهسته بگذر از کنارم

که من از جنس ابرم و با هر وزش باد می شکنم

ای دوست ...

اهسته بگذر که من با تو هستم اما نیستم

هر چند ...

دست هایم با دست هایت

و پاهایم با پاهایت همراه است

اما ...

روحم ریشه در خاک دارد و عشق ریشه در جان

ای دوست ...

زین پس ساعت را نیز با خود ببر

تا ثانیه ها هم با تو همراه شوند و...

هرروز رفتنت بوی تازگی دهد

ای دوست ...

بیا باز هم فقط برای اخرین بار

بگذریم از شهر خاطره هایمان

و ...

گلی بچینیم از گذشته هایمان

فقط بیا بگذریم

فقط برای اخرین بار ...

 

سلام به همه دوستای خوبمون

ما دیگه از این به بعد خیلی کم میتونیم بیایم نت ولی سعی میکنیم هر هفته اپ کنیم

اما با عرض پوزش نمیتونم دوستان رو خبر کنیم

خیلی خیلی معذرت میخوایم

اخه امسال هر دومون سومیم و درسا هم سختن

مجبوریم بخونیم دیگه

پس دیگه تا نوروز فعلا خداحافظ

استقبال ازمهمون جديد

                                                         سلام دوستان

 

              تو اين ماه بر بركت ساعت ۶ صبح در يكم مهرمهشيد خانم دوست گلم دارای داداش زیبایی شدن

یعنی یکی به اعضای خانوادشون اضافه شد

 

الان همه زووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود تبریک عرض کنید

 

  

 

 

<<<<<<اینم شیرینی <<<<<

 

 

 

عبرت بگیریم...

دو مرد، در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند.

 یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی ای که در کنار دستش بود 

می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ

آنرا به دریاچه پرتاب می کرد.

ماهیگیر با تجربه، از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی ها را از دست می دهد

بسیار متعجب بود. لذا پس از مدتی از او پرسید:

- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا چه پرت می کنی؟

- مرد جواب داد: آخر تابه ی من کوچک است!

گاهی ما نیز همانند این مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ،

رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم.

چون ایمانمان ضعیف است.

ما، به مردی که تنها نیازش، تهیه یک تابه ی بزرگتر بود می خندیم،

اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم.

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد.

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل، از آنچه خداوندبر سر راهت قرار می دهد

استفاده کنی. هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست.

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتندو خدا هر بار به فرشتگان این گونه

می گفت ” . می اید ، من تنها  گوشی هستم

كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد

و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

” با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .”

گنجشك گفت ” لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام .

تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

سكوتی در عرش طنین انداز شد .

فرشتگان همه سر به زیر انداختند .

خدا گفت ” ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را

واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا بود.

خدا گفت ” و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو

                                        ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

   اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت 

                                 های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.

متون کوتاه


The believer is led to doubt justice

when he sees the trick of

 the fox triumph over the justice of the lion

شخص با اعتقاد در مورد عدالت دچار تردید می شود

وقتی که می بیند حقه روباه بر عدالت شیر پیروز شده است.

The millstone may break down

 but the river continues its course to the sea

ممکن است سنگ آسیاب بشکند(یا آنرا بشکنند)

اما رود به سفر خویش به سوی دریا ادامه خواهد داد.

 

Deliver me from he who does not

 tell the truth unless he stings;

and from the man of good conduct and bad intentions;

and from him who acquires self-esteem

 by finding fault in others

(پروردگارا) مرا از دست آن کس رها کن که حقیقت را نمی گوید

مگر برای آنکه نیشی بزند٬ و از دست آدمی که کاری نیک می کند و نیتی

 بد در سر می پروراند٬ و از دست کسی که با عیب جویی از دیگران عزت نفسی

 برای خود دست و پا می کند.

 

He brings disaster upon his

nation who never sows a seed

or lays a brick or weaves a garment

 but makes politics his occupation

بر سر ملت خویش فاجعه می آورد کسی که بذری نمی کارد

 آجری بر آجری نمی گذارد و یا جامه ای نمی دوزد٬

اما سیاست هم به معنای قدیمی خود و هم معنای جدید خود

را پیشه خود می سازد.

 

If reward is the goal of religion,
 
 if patriotism serves self-interest,
 
and if education is pursued for advancement,
 
 then I would prefer to be a nonbeliever,
 
 a non-patriot, and a humbly ignorant man

اگر هدف دین پاداش باشد٬ اگر وطن دوستی در خدمت منافع شخصی باشد٬
 
 اگر آموزش و پرورش را برای پیشبرد اهداف خویش دنبال کنند٬
 
پس من ترجیح می دهم فردی بی اعتقاد٬ آدمی بدون حب به وطن و انسانی معمولی و نادان باشم.